سرم درد مي کند دستمالي به من دهيد که ببندم آنرا و بياويزم خود را از سقف
غریبه آشنا بودم اما حالا همین غریبه تنهام
کاش محکوم به زندگی کردن نبودیم
فقط اشناها قابل ستایش نیستند
گاهی یه غریبه هم میتونه- اگرفرصت داشت -که یه اشنای دیرینه بشه
کاش تا ابد میخوابیدیم و بیدار نمیشدیم
نمي دونم از كجا شروع كنم قصه تلخ سادگي مو، نمي دونم چرا قسمت ميكنم روزهاي خوبه زندگي مو،چرا تو اول قصه همه دوستم مي دارن،وسط قصه ميشه سر به سر من ميزارن، تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام مي زارن، ميتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم ، ميتونم مثل همه يه عشق بادي بسازم تا با يه نيش زبون بتركه خراب بشه ،تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب بشه ، ميتونم بازي كنم با عشق و احساس كسي ، ميتونم درست كنم ترس دل و دلواپسي ،ميتونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم ،ميتونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم ،ولي با اين همه حرفا بازم منم مثل اونا ،يه دروغگو ميشم و هميشه ورد زبونا ،يه نفر پيدا بشه به من بگه چكار كنم ؟ با چه تيري اونيكه دوسش دارم شكار كنم ،من بايد از چي بفهمم چه كسي دوسم داره؟ توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ؟
((کی گفته من دل ندارم؟ به خدا دارم؟ دل من هم میشکنه. آتیش میگیره. عاشق میشه...شاید... عاشق؟منم بلدم بغض کنم و اشک بریزم. منم دوست دارم داد بزنم،پرت کنم و بشکنم. چقدر سو تفاهم؟ چقدر کوتاه بیام؟ وقتشه دیگرون ازم معذرت بخوان؟
خسته شدم از این دیوارهای خیالی که آدما دورشون کشیدن. خسته شدم از این در خود فرو رفتن ها و از خود فرار کردن ها.
تا کی باید خودم رو ملزم کنم به شاد بودن، راضی بودن ، شاد و راضی کردن دیگران؟
از انتخاب شدن خسته ام. می خوام خودم انتخاب کنم.
گفتم عشق؟...چیزی که همیشه ازش فرار میکنم. چیزی که میدونم دست و پای ذهنم رو می بنده. میخوام ببینم این عشق که این همه ازش میگن، چه رنگیه؟ چه طعمی داره؟
دلم گرفت از بس تنها نشستم و کارهای نکرده، جاهای ندیده و چیزهای نخورده رو لیست کردم))
این ها رو نوشت، برگه رو کند و پاره پاره کرد و دفتر خاطراتش رو بست.بوی بارون تمام اتاق رو پر کرده بود و اشک پهنای صورتش رو...
(( امروز کنکور دادم خدایا به امید تو بچه ها به جای دعوا و تو سر و کله هم زدن واسم دعا کنید ) اگه قبول بشم خیلی خوشحال میشم هاااااا
تمام حقوق این وبلاگ برای وبلاگ پت ومت محفوظ است ©و استفاده از آن فقط با ذکر منبع مجاز می باشد